دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنبه 30 آبان ماه سال 1383
---------------------

این منم!
مسافر خسته و کوچک دنیا و دنیای کوچک شما..
این برگ های آخر بوی پاییــزی میدهند..
بوی قصه های ناتمام و غصه های بی پایان ..
عشق هم شاید اتفاقی ساده و طبیعی باشد!
در این تاریکی
هجوم غربت
استاده ام چو شمع..
نترسان ز آتشم!
 

                    I know what conscience is, to begin with. It is not what you told me it was. It is the divinest thing in us. Don't sneer at it, Harry, any more,--at least not before me.
 I want to be good. I can't bear the idea of my soul being hideous

Oscar Wilde

+ نوشته شده توسطMB در ساعت 10:29 PM


نظرات [2]


شنبه 30 آبان ماه سال 1383
---------------------

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک!

چیزی تو مایه های استالدهیــد!

+ نوشته شده توسطMB در ساعت 10:13 PM


نظرات [2]


جمعه 29 آبان ماه سال 1383
---------------------

حتی یادت هم خاطره بود..
تصمیم گرفتم، آبی دریا را به خاطرت به خاطر بسپارم
اما حیف که ابرها مجال درنگ نمی گذارند
و باران ها جدایی می بارند!
تنها در کنار ساحل ایستاده ام
باد خنکی در هوای شرجی می آید
 شهر زیر زمینی هم با دکتر فرهادی دیدنی تر است!
 


+ نوشته شده توسطMB در ساعت 11:43 PM


نظرات [0]


سه شنبه 26 آبان ماه سال 1383
---------------------

سلامت را به شنهای گرم ساحل میرسانم!
قول میدهم در لحظات غروب به یادت باشم..
و آنگاه که در تاریکی دریا حس کردم
بی تو هم روزها میگذرد!
فردا خوهم رفت..
سلامت را به تمام نبودن هایت  میرسانم
و با تمام وجود میخوانم:
مرگ در ذهن اقاقی جاریست!
تا تن کاغذ من جان دارد...
با تو از خاطره ها خواهم گفت..
گریه،این گریه اگر بگذارد!

+ نوشته شده توسطMB در ساعت 11:57 PM


نظرات [1]


سه شنبه 26 آبان ماه سال 1383
---------------------

من الاغی دیدم یونجه را می فهمید!
و استادی که حرف هایش را..

+ نوشته شده توسطMB در ساعت 11:48 PM


نظرات [2]



   1      2      3      4    >>